.jpg)
سال های حفظ سنت در اروپا که فاصله نگاه نسلها نسبت به والدینشان بسیار زیاد بود و فشارهای خانواده که تلاش میکردند فرزندان شان را همچون خودشان تربیت کنند، باعث شد جوانان اروپا طغیان کرده و راههای خودجوشی برای رهایی از این سنتها بیابند. بیشتر جوانان مسائل روحی و نیازهای خودشان را بیرون از خانواده- بخصوص در دانشگاهها و مراکز آموزشی و دیسکوهای زیرزمینی- جستوجو میکردند. والدین و حتی سیستم کمتر خبر داشتند در بیرون محیط خانوادگی چه میگذرد. در همین دوران بود که در انگلیس سنتی و تابع اصول اشرافی، گروه بیتلها سربرآورد. این گروه ابتدا حامیان خود را در دیسکوها پیدا کرد و هنگامی که این حامیان که اکثراً جوانان کم سن و سال بودند، افزایش یافتند، سیستم بخصوص ملکه انگلستان بدون در نظر گرفتن آینده این جریان، بر موج حرکت جوانان سوار شد که نتیجه آن ظهور غافلگیرانه «گروه بیتلها» بود. مردم انگلستان تا آن لحظه به سنتها بسیار اهمیت میدادند و پوشش کلاسیک کراوات و فراگ تنها لباس رسمی بود که دیگر جوانان حالشان از آن تنپوش همیشگی به هم میخورد. تضاد بین دو فرهنگ به شدت بالا گرفت و واقعیت و ازدیاد نفوس این گروهها باعث شد سیستم خود را با آن هماهنگ کند. با اینکه گروههای تابع سنت بخصوص سیاستمداران کهنهکار کلاسیک آنگلوساکسون که از پدرانشان چیزهای دیگری فراگرفته بودند، اعتراضات خود را علنی نشان دادند اما این موج عظیم به راه افتاده بود و کسی را یارای مقابله با آن نبود. با اولین کنسرتها و نوارها و بعدها شوهای تلویزیونی چنان بازار اقتصادی این حرکت بالا گرفت که مقدار پولی که از فروش آثار بیتلها از بیرون مرزها به بانکهای لندن سرازیر شد، غیرقابل وصف است. ملکه انگلستان به بیتلها نشان سلطنتی داد و اینگونه صادرات این موسیقی را برای منافع انگلستان ملی اعلام کرد. ابتدا بیشتر کارهای بیتلها جنبه اعتراض به سنتها را داشت، لباس و موی آنها سمبلی برای تمامی کشورها شد و این تاثیر شکل و شمایل هنر موسیقی پاپ را کاملاً دگرگون کرد. خوانندگانی مانند تام جونز، فرانک سیناترا، سامی دیویس و همچنین انبوهی از خوانندگان سیاهپوست آن روزگار در محاق رفتند. این گروه بیتلها بودند که سکاندار تحولات موسیقی پاپ در زمینه اجرایی و هنری شدند. دو نفر از میان بیتلها کار آهنگسازی و خوانندگی میکردند که یکی از آنها جان لنون بود و دیگری پل مککارتنی. بقیه اگرچه مهم بودند اما این دو لیدر بودند که ملودی سازی، ترانهسرایی و تنظیمها را انجام میدادند. با وسعت گرفتن کار بیتلها و ازدیاد روزافزون جوانان هوادار، کار از دست سیستم خارج و اشعار گروه بیتلها هر روز رادیکال تر شد. جنگ ویتنام، صلح طلبی جوانان و ضدجنگ شدن شان باعث جدایی از شیوه زندگی سنتی غربی و گرایش به سوی ساده نگری زندگی شرقی شد که پایههایش را بیتلها ریختند. در ادامه جنبش دانشجویی سال 1968 شکل گرفت. پاریس یکپارچه شور و هیجان شد و دامن همه اروپا را گرفت. این جنبش به نوعی دهن کجی به والدین و سیستمهای سنتی بود که تقریباً از دوران رنسانس تغییر فاحشی نکرده بود و رفرمها جوانان تازه به دوران رسیده را اقناع نمیکرد. این روی سکه را دیگر ملکه انگلستان و سیستمهای دولتی غربی نخوانده بودند، کار دیگر از کار گذشته بود و هر روز جنبش رادیکالتر میشد و طلب شرایط جدیدی را میکرد تا جامعه اروپا بتواند از نژادپرستی و از بالا دیدن دیگر ملل دست بردارد. بیتلها به هندوستان رفتند و اینگونه تاثیر زیادی از فرهنگ و هنر شرق دریافت کردند. ملاقات گروه بیتلها با علی اکبرخان، راوی شانکار و دیگر موسیقیدانان بنام آن روزگار زمینه را برای احیای گیتار الکترونیک فراهم آورد. نالههای گیتار به سمت صدای سیتار کشیده شد. زندگی توام با آرامش هندیان که هزاران مکتب فلسفی و آیینی داشتند و اینگونه در صلح با هم زندگی میکردند، گروه بیتلز را بسیار متاثر کرد. از این مرحله است که سربندهای رنگی و لباسهای ساده مد روز شد و بیشتر دختران دانشجو و جوان به سمت زندگی ساده به حرکت افتادند و تلاش کردند محتوای ذهنی و شناخت شان را از کشورهای غیراروپایی افزایش دهند. در همین مرحله بود که راوی شانکار به همکاری با بیتلها پرداخت و بستر شهرت آنها را برای معرفی بیشتر موسیقی هند به انگلیسیها و سپس به دیگر کشورها فراهم کرد. صفحه که یکی از مهم ترین دستاوردهای تاریخ ضبط اصوات تلقی می شد، همراه با رادیو توانست پژواک گستردهیی در به راه افتادن موج نو جنبش سالهای ضدجنگ ویتنام به وجود آورد. همانگونه که در بالا اشاره شد کارهای اولیه بیتلها بخصوص کارهای جان لنون به خوبی نشان میدهد او دیگر حاضر به پذیرفتن شرایط غیردموکراتیک کشورش انگلستان و غرب نیست. اولین انتقادها از همان اول به سیستم شروع میشود، ایستادن در برابر زورگویی. هر که زورش بیشتر بود تواناییاش بیشتر بود و این مهم نبود که جای خرد و انسانیت درکجای زندگی انسانی قرار داشت. جنبش سالهای 1968 به مرزهای امریکا به خصوص به دانشگاهها کشیده میشود. جوانان امریکایی که از تحمیل خواستههای والدین بخصوص پدرانشان به ستوه آمده بودند، زمینه را برای پررنگتر شدن تضادهای تربیتی و روانی بیشتر دیدند و اینگونه دو شهر امریکا یعنی برکلی و بولدر مرکز تظاهرات جنبش شد. ترور جان اف کندی و برادرش رابرت، ترور لوترکینگ و خفقان اجتماعی و کنترل جوانان که هر روز سیاسی تر میشدند، آنقدر به سیستم فشار وارد کرد که بالاخره جناب ریگان که در آن روزگار فرماندار برکلی بود، دستور حمله به جوانان این دانشگاه 25 هزار نفری را داد. در دانشگاه برکلی لوحی از خدمات ریگان و سرکوب گروه دانشجویی و کشته شدن افراد زیادی در آن روزگار، به عنوان قدرشناسی از ایشان نصب شده است. شاید پایه ریاست جمهوری ریگان با این خدمت بزرگ بعدها پا میگیرد و بوش پدر که 15 سال رئیس سیا امریکا بود، ریگان را حمایت و بالاخره او را به کرسی ریاست جمهوری میرساند. جان لنون به امریکا مهاجرت کرد و در این دوران در نیویورک فعال بود. او و همسرش که ژاپنی بود و از مبارزان جنگ ویتنام محسوب میشد، با یکدیگر اعتراضات خود را که گاهی نیز عجیب و غریب بود، نشان میدادند. با اینکه بارها افبیآی و دستههای چماقدار او را تهدید کرده بودند و تلاش کردند مانند مایکل جکسون برایش پاپوش درست کنند، اما او به حرفهای اعتراضی خود ادامه داد تا بالاخره کسی ظاهراً در نقش یک دیوانه او را ترور کرد. اینگونه غائله جان لنون و یارانش به ظاهر پایان یافت. بیشتر گروههای آلترناتیو از گروه بیتلها مدتها تغذیه میکردند و در نتیجه با این ترور از گروههای تندرو فاصله گرفتند که از میان آنها میتوان استینگ را مثال زد که از گروه «پلیس» بیرون آمد و خود به خواندن پرداخت. از آن همه طغیان این گروه تنها در چارچوب «اومانیستی» حقوق بشر سازمان ملل گاهی اشعاری در رابطه با نقض حقوق بشر آن هم در رابطه با شیلی و آرژانتین میخواند و این تتمه یی بود از آن شرایط عجیب و غریب آن دوران. تا قبل از بیتلها موسیقی پاپ در واقع نوعی از موسیقی بود که برای سرگرمی استفاده میشد و محل برگزاری آن در کافههای انگلیس بود. تاثیر بیتلها بخصوص جان لنون آنقدر زیاد بود که با فاصلهیی زیاد حتی دامن مایکل جکسون را هم گرفت و به نظر میرسد همان بلایی که بر سر جان لنون آوردند، برسر او نیز آورده شد. الویس را هم در اوج شهرت و قدرت خانهنشین کردند و کمپانیهای زیادی از مرگ نابهنگام او مولتی میلیونر شدند، همان گونه که کمپانیهای آثار مایکل جکسون نیز دارند پولدارتر میشوند. داستان مایکل جکسون به نظر قابل قیاس با جان لنون و اندیشه رادیکال او نمیتواند باشد اما اگر کمی توجه کنید خواهید دید او نیز رفتهرفته رادیکال شده و جالب اینجاست که او نیز به سمت فرهنگ و موسیقی شرق کشیده شد. اگر تور کنسرتهای جدید او که تعداد آن 50 کنسرت بود برگزار میشد، شاید میتوانست تاثیر زیادی در رابطه با کشتار مسلمانان و افشاگریهای جنگ عراق و افغانستان بر افکار عمومی بگذارد که این میتوانست برای دو ابرقدرت یعنی امریکا و انگلیس فاجعه انگیز باشد.
داستان غم انگیز مایکلداستان از اینجا شروع شد که مایکل جکسون با حمایت جمهوریخواهان مطرح شد به خصوص که ریگان مانند ملکه انگلستان این بار گوی رقابت را از ایشان دزدید و این بار این امریکا بود که یک بیتل تمام عیار تور کرده بود. مایکل بااستعداد و حسرت کشیده در محیط خانوادگی که فیلم های بچگی او نشان می دهد تا چه اندازه فقیر بوده اند، تحت توجهات ریگان و کمپانی های صفحه پرکنی و ویدئویی، توانست از آن فقر خانوادگی به درآید. مایکل با آن استعداد عجیب و نبوغ احساسی و ذهنی اش خیلی زود مورد توجه نوجوانان کم سن و سال قرار گرفت. در این رابطه نیز والدین امریکایی ابتدا نمی خواستند او را بپذیرند اما سیاست فرهنگی کشور با قدرت او را حمایت کرد. با اینکه در برنامه های اولیه، مایکل حرکات به ظاهر غیراخلاقی از خود نشان می داد و بعضی از خوانندگان معروف مانند «سامی دیویس» در برنامه تلویزیونی، او را به باد سخره گرفتند اما جامعه جوان و کم سن و سال نماینده یی از نسل خود یافته بود. با اینکه مایکل سیاهپوست بود اما طرفدارانش بیشتر سفیدپوست و بچه های پولدار بودند- درست مانند گروه راجنیش که در امریکا اعلام کرده بود؛ همیشه پیامبران برای رهایی فقرا آمده اند اما این بار من پیامبر پولدارها هستم ،- البته را جنیش را هم پس از اینکه درشت شد، از امریکا بیرون کردند و حتی وزارت خارجه امریکا به هیچ کشوری اجازه نداد به او ویزا دهد و از یونان نیز او را از همان فرودگاه سریع بیرون کردند تا اینکه به زادگاه خود هند رفت و در شهر «پونا» ساکن شد. بیشتر حمایت کنندگان او بچه های پولدار و نمایندگان مجلس های امریکا بودند. راجنیش رابطه بسیار خوبی با سیستم داشت اما وقتی خطرناک شد، همان یاران او ریشه به تیشه او زدند و مانند خیلی از جریانات سیاسی به دلایل مالیاتی او را از امریکا اخراج کردند. به هر حال مایکل رفته رفته مانند جان لنون تغییر کرد. با روی کار آمدن دموکرات ها در دوران کلینتون فضای هنری و آزادی ها در امریکا بیشتر شد. مایکل نیز اولین «کلیپ» گردش به چپ خود را تحت نام «زمین» بیرون داد که سر و صدای بسیاری کرد. معاون ریاست جمهور آقای گر، که تزش را در رابطه با محیط زیست نوشته و سی دی های زیادی در حمایت از محیط زیست منتشر کرده بود از او حمایت کرد. کلیپ زمین که از حفظ محیط زیست سخن می گوید با سیاست های ضد محیط زیست سیستم جمهوریخواهان مغایرت داشت و به اضافه چون مایکل جکسون از سفره جمهوریخواهان به نوایی رسیده بود، آنها نمی توانستند این رویگردانی را بپذیرند. از این تاریخ با او به ضدیت پرداختند و برایش دو بار به دلایل واهی پاپوش درست کردند که دفعه اول از او مبلغ 22 میلیون دلار گرفتند و شکایت را بستند و بار دوم فشار بیشتری رویش گذاشتند و با حیثیت او نیز بازی کردند که بالاخره در دوره بوش پسر سال 2005 در کشورهای اروپایی و سپس در بحرین مسلمان که اکثریت با شیعه است، سکونت کرد. پس از اینکه زمینه سازی جنگ عراق، ابتدا به وسیله آژانس بی بی سی تهیه شد و آنها به دروغ مدعی شدند عراق تسلیحات خطرناکی دارد و کل مدارک را برای دولت بوش فرستادند، پروانه های بالگردها به حرکت درآمد و بالاخره به دلیل به دام انداختن «بن لادن» و مقابله با طالبان جنگ نابرابری را شروع کردند و این گونه مردم زیادی کشته شدند. با اینکه مفهوم جنگ به معنی حمله نظامی کشوری به کشور دیگر است اما از آنجا که در زمان جنگ طبق قانون امریکا اختیارات رئیس جمهور زیاد می شود، در تمامی رسانه ها اعلام کردند «جنگ با تروریسم». همین امر باعث شد آنها بتوانند حتی مخالفان داخلی خودشان را نیز کنار بزنند. به هر حال شرایط چنان در امریکا وخیم شد که در برنامه اسکار هالیوود «مایکل مور» کارگردان منتقد سیستم امریکا با خطابه یی کوتاه به بوش پسر اعلام کرد؛ «شرم بر تو باد آقای رئیس جمهور.» از آنجا که برنامه همزمان و زنده پخش می شد کار از کار گذشته بود. در ادامه محدودیت هایی برای برنامه های زنده ایجاد شد.از این تاریخ به بعد هنرمندان زیادی که به آقای بوش رای نداده بودند از تریبون فستیوال های خارجی برای بیان سخنان خود استفاده کردند. در همین دوران است که دیگر مایکل جکسون نیز تقریباً جلای وطن می کند. شرایط زندگی خلاق هنری و حلقه آزادی ها تنگ تر شد و به نوعی زمینه تخریب، تهدید، ارعاب و شانتاژ ها پس از تصفیه دوران ترومن در هالیوود به شکلی دیگر مجدد دامن سیستم را گرفت. این اولین بار پس از جنگ سرد میان بلوک شوروی و غرب بود که این گونه متفکران مستقل و آزاد را کنترل می کردند. همان گونه که می دانید در دوره کلینتون رسیدگی به سیاهپوستان قاره آفریقا قابل رویت بود. ماندلا از زندان بیرون کشیده شد و بالاخره به ریاست جمهوری رسید. مایکل ملاقاتی با «ماندلا» داشت. کلینتون در یکی از سخنرانی هایش گفته بود؛ «اگر لایه رویی فرهنگ امریکایی های سفید را برداریم موج نفرت در دل سفیدپوستان نسبت به سیاه ها به خوبی دیده می شود.» او گفت؛«وضع کشورمان در رابطه با نژادپرستی اسفبارتر از این است که دولت بتواند کاری کند و این خطرناک است.» این ترانه یی است که مایکل به همراه لایونل ریچی، ری چارز- یل سایمون و باب دیلان و... برای آفریقا خوانده است که بخش هایی از آن در زیر می آید.
همه ما قسمتی از خانواده بزرگی هستیم که خداوند خلق کرده است... ما همه دنیا هستیم...
ما روزهای روشن تری می سازیم...
زمانی فرا می رسد
وقتی که ما آن صدای به خصوص را می شنویم که ما را فرا می خواند
زمانی که باید همه دنیا گرد هم بیایند و یکی شوند
در شعر دیگری درباره ویرانی زمین و جنایاتی که روی آن انجام می شود چنین می خواند که همین ویدئوکلیپ است که برایش دردسرساز می شود. چند پاراگراف آن در زیر می آید.
طلوع خورشید را چه شد
چه بر سر باران آمد
چه بر سر تمام آن چیزهایی آمد
که گفتی دوباره خواهیم بود
دشت های کشتار را چه شد
آیا زمانی هست
چه بر سر تمام آن چیزهایی آمد
که گفتی به من و تو تعلق دارند
آیا هرگز درنگی کردی تا متوجه شوی
تمامی خون هایی را که ما بر زمین ریخته ایم
آیا هرگز درنگی کردی تا متوجه شوی
این زمین گریان را، این ساحل های در حال هق هق را
ما با دنیا چه کرده ایم
نگاه کن ما چه کرده ایم
چه بر سر تمام آن صلحی رفت
که تو در گرو تنها پسرت قرار دادی
دشت های گل را چه شد
آیا زمانی هست
چه بر سر تمام آن رویاهایی آمد
که گفتی به من و تو تعلق دارند...
آیا هرگز درنگی کردی تا متوجه شوی
تمام کودکانی را که مردند در جنگ
آیا هرگز درنگی کردی تا متوجه شوی
زمین گریان را، ساحل های در حال هق هق را
زمانی من دل به رویا می سپردم
زمانی من به آن سوی ستاره ها می نگریستم
اکنون نمی دانم کجا هستیم
گرچه می دانم که به راه دوری برده شده ایم
---
مایکل دیگر از آن روح آرام بچگی بیرون آمده بود، اشعارش رادیکال تر شد. برادرش که بسیار به او نزدیک بود مسوولیت بنیادهای غیرانتفاعی کمک کننده به فقیران و بینوایان را بر عهده گرفت. او مدت ها بود مسلمان شده بود و گهگاه می خواست برادرش هم مسلمان شود. مایکل پس از فشارهایی که به او آوردند، و فشارهایی که به سیاه ها می آوردند تلاش کرد تا بیشتر بخواند. او علاقه شدید به تاریخ ادیان و اندیشه های آلترناتیو پیدا کرد. او شخصاً کتاب هایش را می خرید و این گونه اقدام به ایجاد یک کتابخانه عظیم خصوصی در منزلش کرد. بیشتر مواقع در کتابخانه اش در تنهایی به مطالعه می پرداخت. او عمده کتاب هایی را که خریداری کرده بود خوانده بود. مدت ها به کشورهای آفریقایی سفر می کرد و از نزدیک زادگاهی را که اجدادش از آنجا با کشتی به عنوان برده به امریکا کوچ داده شده بودند، می دید و غصه می خورد. در گینه او را به صورت سمبلیک به عنوان پادشاه روی صندلی طلایی نشاندند و صدها هزار نفر ورود او را به گینه خوشامد گفتند. فشار سیستم به او و رشد ذهنی او در رابطه با بلاهایی که بر سر نژاد سیاه آورده بودند او را به سمت اسلام و ایده های غیرنژادپرستی این دین سوق داد. در امریکا جنبش مسلمانی که به وسیله «مالکوم ایکس» به راه افتاده بود، به یک آلترناتیو مبارزاتی تبدیل شد که بالاخره در امریکا سرکوب شد اما زمینه متفاوتی را درمیان جوانان سیاهپوست فراهم کرد که منجر به ازدیاد مسلمانان شد. در شهر فیلادلفیا کار این جنبش به جایی رسید که سیستم امریکا محله یی را در فیلادلفیا که همگی سیاه بودند با فانتوم های نظامی بمباران کرد و همه این محله را کشت. تمامی سوابق مظلومیت سیاهپوستان دست به دست یکدیگر داد تا مایکل نیز به سمت اسلام بیاید. کسانی که دینی را خود پس از مطالعه آن هم در سنین میانسالی انتخاب می کنند بسیار قدرتمند نشان می دهند شاید به همین خاطر است که مقاومت شان نیز خردمندانه تر می شود. مایکل جکسون به همین دلیل است که به بحرین رفته و آنجا اقامت می کند. اولین روزنامه یی که اعلام کرد مایکل مسلمان شده روزنامه «سان» انگلیسی بود. کسی بعد از این اعلام این خبر را تکذیب نکرد. بعضی براین عقیده هستند که او در بحرین مسلمان شده و بعضی دیگر بر این عقیده هستند که در منزلش در امریکا به دین اسلام گرویده. پاره یی دیگر مدعی هستند او در بحرین که بیشترشان شیعه هستند، شیعه شده. مهم این نیست که او مسلمان شده یا مسیحی مانده یا چه دینی را انتخاب کرده، مهم این است که او یک انسان مانده و مهر و علاقه او به صلح و دوستی باعث ایجاد موسیقی های گوناگون شده که تاثیرش را هرگز نمی توان کتمان کرد. اما در این روزگار به یک نکته باید به خصوص پس از اسلام ستیزی جناح مسیحی تندرو خاندان بوش و همفکرانش اندیشید. اینکه به همه انسان های حقیقت نگر و راستین که دل شان برای انسانیت و رهایی انسان از قید استثمار می تپد در تمامی کشورها در این دو دهه ظلم فراوان شده، واقعیت غیرقابل انکار است. بیشتر این افراد ترور، خانه نشین و تهدید شده اند. هرچه جهان به گلوبالیسم نزدیک تر می شود مردم بیشتر کنترل می شوند. دایره تضادها و خصومت ها و درگیری ها بیشتر و خونین تر می شود. روزی به ما گفتند با صنعتی شدن و پیشرفت علم زندگی انسانی بهتر می شود و آزادی های دموکراتیک افزایش می یابد و مردم می توانند در جهان صنعتی که ماشین بیشتر کارها را انجام می دهد به صلح و آرامش بیشتر برسد و این گونه وقت اضافه شان را می توانند صرف هنر و فرهنگ کنند، اما درست برعکس شد. مردم در تمامی دنیا به سختی زندگی می کنند و حتی از ساعات تعیین شده قانونی یعنی هشت ساعت،کار بیشتری می کنند. اتحادیه های صنفی دردست سیستم سازماندهی شده و نفس کسی نمی تواند درآید. در امریکا اگر شما در محل کارتان صحبت کنید که می خواهید صنف خودتان (اتحادیه یی) را راه بیندازید، مدیران کمپانی خیلی سریع عذر شما را به دلایل واهی خواهند خواست و تازه مدت ها شما نمی توانید جایی کار پیدا کنید. روی پرونده شما ستاره یی می گذارند و این گونه به لیست قابل کنترل هدایت می شوید. در اروپا نیز وضع تغییر کرده است یعنی بیشتر چیزهایی که احزاب رادیکال برای کارگران و کارمندان و دهقانان از دولت گرفته بودند به نوعی با قانون های جدید پس گرفته می شود. در آلمان بیشتر امکانات ضعیف شده و مفهوم اروپایی سوسیالیسم حکومت آلمان در حال تغییر است. در این سالیان بیشتر اروپایی ها تلاش کردند سیستم خود را مانند امریکا اداره کنند و امریکایی ها با نشان دادن در باغ سبز، محتوای این کشورها را تغییر دادند. شبکه های تلویزیونی خصوصی در ایتالیا و فرانسه ایجاد شد که بیشتر آنها با سرمایه های مشترک امریکایی ها به وجود آمد. به هرحال در جهانی زندگی می کنیم که فشار بر خردمندان و هنرمندان اندیشه ورز و متعهد بیشتر شده و اگر اینچنین شتابان جهان به حرکت خود ادامه دهد همه باید منتظر حوادث ناگوارتر مانند جنگ هسته یی باشیم. در این شرایط است که مایکل جکسون ها و جان لنون ها می میرند تا قادر نباشند روح مردم را به صلح بیشتری برسانند. به یاد شعر شیلر در سمفونی شماره 9 بتهوون افتادم که می گوید؛ «همگان در زیر بال های شادی همدلی جسته و جان های آنها با هم یکی می شود.» مایکل جکسون از این دنیا رفت اما خیلی زود؛با اینکه مرگ زودرسش شبهه زیادی به وجود آورد. خواهرش چند روز پیش اعلام کرد ممکن است او را کسانی کشته باشند یا خودکشی کرده باشد اما شما دوستان می توانید با اولین اجرای مایکل کوچک به قصد انسانی و روح لطیف او پی برید. این خاطره نشان می دهد تا چه حد او حساس بوده و چقدر صمیمیت در کارش بوده است. صدای خالص بچگانه مایکل جکسون اولین بار در پنج سالگی، زمانی که به مهد کودک می رفت، قلب شنوندگان را تسخیر کرد. در مراسم جشن کریسمس مدرسه مایکل پنج ساله آهنگ «بر تمام کوه های جهان صعود کن» را که از فیلم «اشک ها و لبخندها» (آوای موسیقی) فرا گرفته بود، خواند. صدای او چنان حضار، معلم ها و شاگردان را تحت تاثیر قرار داد که اشک از چشمان بسیاری از آنها سرازیر شد. جالب اینجاست که مایکل از تمامی شعرها و آهنگ های این فیلم، این آهنگ آرام و بسیار سخت را اجرا کرد. شاید در ناخودآگاه روح او مسیر زندگی مایکل متاثر از همین شعر زیباست؛
«بر تمام کوه های جهان صعود کن،
تمام چشمه های جهان را جست وجو کن،
تمام رنگین کمان های عالم را دنبال کن، تا به رویایت برسی؛
رویایی که سرشار از زندگی است و عشقی که می توانی اهدا کنی...
هر روز از زندگی ات را، تا زمانی که زنده هستی... » و به این ترتیب مادر روحانی فیلم اشک ها و لبخندها، ماریا را از گوشه گیری در دیر به خاطر فرار از عشق بر حذر داشت و او را به آغوش خانواده کاپیتان فونتراپ و هفت فرزندش بازگرداند...
مایکل خردسال این آهنگ را در اولین اجرای خود در برابر دیگران با صدای زیبایش خواند. او خود در کتابش چنین می نویسد؛ «وقتی آهنگ را تمام کردم، واکنش جمعیت آنچنان مرا تحت تاثیر قرار داد که نمی دانستم باید چه کار کنم. صدای تشویق مردم بسیار بلند بود و آنها لبخند می زدند. بعضی از آنها ایستاده بودند. معلم هایم گریه می کردند و من واقعاً نمی توانستم باور کنم. من تمامی آنها را خوشحال کرده بودم. این یک احساس فوق العاده بود. کمی هم گیج شده بودم زیرا فکر نمی کردم که کار خاصی انجام داده باشم. من فقط همان طور که هر شب در خانه می خواندم، خوانده بودم. وقتی که اجرا می کنید، متوجه نمی شوید چگونه به نظر می رسید یا چه تاثیر خاصی در تماشاچی ها به جا می گذارید. فقط دهان تان را باز می کنید و می خوانید.» و شاید همین احساس موجب پایداری و ایستادگی او در راه پر فراز و نشیب زندگی هنری اش بود، او همواره به دنبال شادی بخشیدن به دیگران با هنرش بود؛ سرشار از زندگی و عشق در مفهوم مطلق آن.
با بخش هایی از یکی از ترانه های او به این نوشته پایان می دهیم، باشد که همه بدانیم دنیا در حال طغیان است و این وظیفه رهبری های فرهیخته تر است که فکری برای آینده بشر بکنند چرا که هنرمندان، مردم فرهیخته و عموم مردم همواره به دنبال آرامش و صلح بوده و هستند.
منبع: اعتماد