برنامه یاد بعضی نفرات
 
سه شنبه 15 اسفند 1391 - 17:49

این گزارشی است متفاوت از مراسم شب احیا و مداحی رضا صادقی. این بار گزارشی میخوانید از بطن سرزمینی که رضا ثمره آن است… این بار چراغ ها خاموش می شوند…

نوشتی سلام گرممو اینجا پاسخی ندادن هرگز، میرم من بی خداحافظ،همین…!

تو نوشتی همین…! اما این برای من پایان نبود بلکه آغاز سفری بود تا بیایم و از تو بگویم. از تو برای تو و برای همه… از جنوبی هایی که دل شان دریایی است، همان دریایی که مرد است و نامرد نیست.

بی خداحافظ تو آتشی شد که در نیستان جانم افتاد. فکر ما یتیمان را هم بکن که دل مان نازک تر است. همین طوری بی پروا ننویس همین… که در این سه نقطه قلبم مچاله شد…

من تا به حال به بندر عباس نیامده بودم پس تجربه ای شد بس بکر که باید گفت و از آن شنید.

روز سفر فرا رسیده، به باورم ایمان دارم می دانم همانکه پدر تمام یتیمان است به کمکم می آید. اصلاً مگر قدم برداشتن برای او ترس و لرز هم دارد.؟ چه گامی از این محکم تر؟ سوار تاکسی می شوم که به فرودگاه بروم: تو وجودت مهربونه مهربونه… این هم چراغ سبز پرواز من…

فرودگاه در این ایام مانند همیشه شلوغ است. همه با خواسته های کوچک و بزرگ شان به این سو روانند. اما این بار نخلستان و دریا مرا صدا می زنند.

آسمان هم از دست زمینی ها به تاب آمده. ترافیک به آن هم سرایت کرده، پرواز با کمی تأخیر انجام می شود.چه بهتر غروب را بر فراز آسمان نیلی خلیج همیشه فارس می بینم. نور آفتاب چشم همه را اذیت می کند، من هم از این بالا چیزی نمی بینم اما می خواهم آفتاب را ببینم. فرود هواپیما و غروب خورشید یکی می شوند تا من خاکی تر از قبل بر این سرزمین فرود آیم. چه منظره ای!

به محض اینکه از هواپیما بیرون می آیم، بوی شرجی و گرمای مطبوعی تمام وجودم را پر می کند. حالا می فهمم چرا دل کندن از اینجا سخت است! چگونه می شود این سخاوت را با چیز دیگری جایگزین کرد. خلائی سربی که اول دیده و بعد دل را می آلاید…

اینجا نفس انسان با نفس طبیعت یکی می شود. کافی است کنار دریا و زیر آفتابی که نه چندان سوزان است بنشینی تا سیر شوی. شرجی ریه هایت را پر می کند. صدای باد و دریا و موج هم که روحت را سیراب می کند. آفتاب این فصل خشن نیست. دریا آن را ملایم می کند و حاصل کار این طبیعت می شود رضا صادقی و می شود …

به هتل می روم، لرزان بر پله ها گام می گذارم. اینها همان پله هایی هستند که با پاهای خسته اش بر آن قدم می گذاشت؟

پاهایی که خسته اند اما می روند تا حدی که جا هست. رضا می رود و می رود، پس این حد کجاست؟ این همان تیر آرش است که از چله­ی کمان رها شد و از حدها و مرزها گذشت. رضا را حدی نیست. شاید ما کمی خجالت بکشیم، شاید از مرز ترس های مان بگذریم و مانند او استوار گام برداریم…

صدای مراسم احیاء از جایی نزدیک هتل به گوش می رسد و با صدای دریا توأمان بر دل آتش می زند.

آه نخل ها در این سوگ بگریید که یتیمان دوباره یتیم می شوند.

پرس و جو را می گذارم برای فردا.

تا صبح در خواب و بیداری می گذرد. از شور و شوقی که دارم زود به مسجد می روم،هنوز بسته است تا اذان ظهر خیلی مانده دیشب هم که احیاء بوده است.

گروهی از کنارم رد می شوند. اینجا از آن سرزمین هایی نیست که اگر کنار خیابان جان بدهی از کنارت رد شوند و دماغ شان را بگیرند. سرگردانی ام را دیدند و خود جلو آمدند:

” با کسی کار داشتی؟”صاف سر اصل مطلب می روم.

“آقای صادقی اینجا مجلس دارند؟ برای مراسم آمده ام”

می گویند هر سال می آید پس امسال هم می آید.

به هتل بر می گردم. در این رفت و آمدها سعی می کنم همه مناظر را در جذب کنم.

آفتاب شده اما دل من طوفانی است. چه جایی بهتر از ساحل. دریا هم می کوبد. محلی ها می گویند در این ماه از سال آب دریا با اقیانوس تازه می شود، رسوبات و جلبک ها شسته می شوند و ماهی ها جانی دوباره می گیرند…کاش ما هم دریایی شویم.

پس اقیانوس نزدیک است، چقدر دلم اقیانوس می خواست. روحم که با موج طغیان آمیخته است، دلم هم هوای اقیانوس به سر دارد. من جزیره نشین عاشق طغیان تو شدم که مرا از تنهایی در آورد. حالا موجی هست که بر ساحل جزیره ام بکوبد و دلم با طپش دریا بزند.

موج ها بالا و پایین می روند و در اوج آفتاب ظهر اوج می گیرند.

در میان این کوبندگی امواج صدای تلفنم به هر زوری که شده به گوشم می رسد. یک کلام او امشب می آید. آن مرد می آید. همان که سلطان مشکی پوشان است و اینجا در کنار هم خونانش با آنها برای مولایش می خواند.

دوباره بیرون می زنم. به دنبال کارهای شب. دل در دلم نیست.

آفتاب این یک روز را زودتر غروب کن.

امروز را شب حال و هوای بهتری است.

دم غروب می شود. هنوز تا اذان خیلی مانده. اما من دیگر طاقت ندارم. خیلی زود به مسجد می روم و بالاخره در این مکان اسرار آمیز باز می شود. همان جایی که صدای رضا پرورده آن است. کم کم سر و کله­ مردم پیدا می شود.همان هایی که افطار نکرده نماز اول وقت می خوانند. چه سلام های گرمی و چه نگاه مهربانی. همرنگ شان نیستم نه نیستم. در میان آن همه پروده های آفتاب چقدر احساس ناخالصی می کنم. چقدر کمرنگم! اما انگار که می شناسندم. دست می دهند و می گویند قبول باشد. نزدیک اذان است همه به نماز می ایستند. با کمی آب و حلوای نذری افطار می کنند و پس از نماز به خانه می روند برای افطار. بعضی می بینند یک گوشه نشسته ام، می فهمند غریبم:

“بفرمایید خانه ما…”

” تشکر می کنم…”

مسجد خالی شده حالا چند جوان مشغول آماده کردن صحن حیاط برای تعزیه خوانی شب هستند.

دست آخر دو مهربان مرا به خانه­ ای نزدیک مسجد می برند. دل شان طاقت نمی آورد ببینند یک گوشه غریب نشسته ای. درد دل می کنند از بعضی ها که حرمت می شکنند و می گویند بعضی ها بدون توجه به مراسم فقط به فکر عکس و فیلم گرفتن هستند. آه که این تکنولوژی هم عجب دردسری است. آخر به کجا باید رفت اگر خواست دمی آرام بود. اما مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

می کنم جهد که خود را به آنجا فکنم

صدای روضه کم کم بلند می شود. می گویند دارد می رسد. نوحه خوانان به نوبت می خوانند و رضا می رسد. مثل همیشه خاکی و متواضع. آرام می ایستد تا نوحه خوان قبلی متن اش را تمام کند. مجلس را در دست می گیرد. هر بار جانسوزتر از بار قبل می گوید:

چرا شیر خدا امشب به طاعت بر نمی خیزد چرا شیر خدا امشب به طاعت بر نمی خیزد

مولانا مولانا مولانا….

و نوحه پایان می گیرد.

هر چند قول داده بودم برای این گزارش عکس تهیه کنم اما خجالت می کشم. از آن همه نگاه ساده خجالت کشیدم. از صاحب مجلس و از رضا خجالت کشیدم. هم از بودن در آنجا خوشحال بودم و هم ناراحت. سلام و احوالپرسی کوتاهی و می زنم بیرون، آنچه که برایش آمده بودم دیگر چه اهمیتی دارد. آنچه که می خواستم به او بدهم خود دارد. یادگاری من باشد شاید فرصتی دیگر. هر چه بادا باد. این طغیان آخر سر طناب پوسیده ترس هایم را از هم پاره کرد و آمدم تا از تو بگویم…

سوار ماشینی می شوم، مرا تا هتل می رساند:

“چقدرمی شود؟”

“مهمان شهر ما هستید بفرمایید این چه حرفیه”

آی آدم ها! این جایی است که رضا از آن آمده. سیاه پوشیدن و به کنسرت او رفتن کاری ندارد. باید ورای این رنگ بیرنگی ها را ببینیم. اگر در چنین شب هایی به سراغ محله ای می رویم که تا چند سال پیش هیچ کس نمی دانست کجاست، حرمت این بیرنگی ها و یکرنگی ها را نگه داریم. همدل او بودن بهتر است از بیشتر خسته کردنش.

وای از آن روزی که شیر از دست ما خسته شود…

.

.

.

مگر امشب خواب به سراغم می آید؟ دوست دارم فردا هم بروم اما خجالت می کشم. بگذار راحت باشد. حداقل در این گوشه تنها باشد. بگذار در تاریکی اشکش را بریزد، دور از نور صحنه و فلاش های دوربین… بگذار این شب تاریک باشد…

چراغ ها را روشن نکنید…

.

.

.

زمان رفتن فرا رسیده، خالی بودم و پر برگشتم، پر از شرجی دریا، صدای موج و سوسوی شب کنار ساحل… پرواز باز هم تأخیر دارد. چه بهتر غروب آفتاب را بر این سرزمین می بینم، همان غروبی که نوید از شبی پر رمز و راز دارد، شبی که سیاه است اما ظلمانی نیست. شبی که هست تا نور معنا یابد…

دانلود مداحی رضا صادقی :
http://www.kingofblack.net/ARCHIVE/90/6/1/Reza-Sadeghi-Madahi-(KINGOFBLACK.com).mp3

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
This question is for testing whether or not you are a human visitor and to prevent automated spam submissions.



افزودن یک دیدگاه جدید | موسیقی ما